هیچی ندارم بگم
نشسته ام در اتظار این غبار بی سوار
بهترين وبلاگ دنيا
نشسته ام در اتظار این غبار بی سوار
سلام خدمت دوستان گلم خوانندگان هميشگي وب لاگ اين بار آپ وب لاگ يجور ديگس با هميشه كاملا متفاوته نه اجتماعيه نه خاطرس اين بار اين آپ مربوط ميشه به شريكم سورنا كه مدتيه در آپ ديت كردن وب لاگ همراه من نيست!![]()
خواستم با اين آپ از تمام زحماتش تشكر كنم هم به دليل همكارش تو اين وب لاگ كوچيك و هم به خاطر تمام حمايتهايي كه تو سايت و در مشكلاتم از من داشت از سورنا خيلي چيزهاي مهمي ياد گرفتم كه تو زندگيم بي تاثير نخواهد بود
اصلا به نظر من هر كي تو زندگي آدم قرار مي گيره چه به عنوان دوست و يا دشمن اومده يه چيزي به ما ياد بده و مهم ما هستيم كه بايد از روابط بيشترين بهره رو ببريم سورنا در بهتر كردن قلمم خيلي نقش داشت همونجور كه مي دونيد نويسندس و خيلي چيزا از نويسندگي يادم داده
كه برام با ارزش بوده تو انشا بچه ها مي نويسن در آينده دوست داري چيكاره بشي اون موقعه ها من مي گفتم دوست دارم نويسنده بشم من كه نشدم اما يه نويسنده خوب تو راه زندگيم اومد كه از تجربش استفاده سود مندي كردم بهم ياد داد كه گوش خوبي باشم براي شنيدن حرفايي كه كسي حوصلشو نداره چشم خوبي براي ديدن مسائلي كه اكثرا ازش به سادگي مي گذرن و با اين تجربه ها بود كه تونستم چندتا آپ اجتماعي خوب داشته باشم و در يكي از آپ ديتهاي ما بود كه متوجه شديم در روزنامه همشهري هم به چاپ رسيده كه جاي خوشحالي داشت البته بماند كه ذكر منبع نشده بود
اما همين اتفاق كوچيك ما رو دلگرم كرد به ادامه راه اما متاسفانه به دليل مشغله هاي زيادي كه سورنا داشت نتونست با من بازم همراه بشه مدت زياديه كه اگه دقت كرده باشيد تو تاپيك ضدحالش نيست ديگه نامه اي رو آب نمي نويسه و ديگه سكوت نمي كنه
يك دقيقه سكوت براي دوستي ها يك دقيقه سكوت براي خوبي ها يك دقيقه سكوت براي عمر يك دقيقه سكوت براي خاطرات تلخ و شيرين ما در زندگي!!! ![]()
يه زماني بود مي خواستم نت و براي هميشه بزارم كنار مي خواستم كاملا ترك كنم نت و اما خب اين شريكي ما اومد گفت نرو بمون منم موندم و نوشتيم با هم تو اين مدت هم حرفاي زيادي شنيديم اما مثل هميشه مي گفتيم بيخيال و بيخيالي طي مي كرديم
تو اين مدت حسابي دوست و دشمن خودمو شناختم .تو يكي از آپ هايي كه كردم به اين موضوع اشاره كردم چه دشمنايي كه در لباس دوست به من نزديك شدند چه ضربه هايي كه نزدند اما خب ديگه اينم بمونه ما هم خدايي داريم جاي حق نشسته آدما رو خوب شناختم ياد گرفتم به هر كسي نبايد دوست گفت كلمه دوست و دوستي مقدسه و فقط براي اونايي كه ارزششو دارن بايد به كار بره بايد بفهمم دوستمه و نفع منو مي خواد تا بهش بگم اين دوست منه آدما بدترين ضربه رو از كسايي می خورند كه بيهوده بهشون اعتماد كردن چه پايه هاي كه نشكست از اين اعتمادهاي نابجا !![]()
به ياد تمام خاطرات خوبي كه با دوست خوبم سورنا داشتم و به ياد تمام آپ ديتهايي كه با هم كرديمو همه هم فكريها و همه لحظه هاي خوب و بد شادي و غصه اسم اين وب لاگ دست نوشته هاي ما بر باد مي مونه و به پاس تشكر از زحمات اين دوست خوب امضا نوشته ها مثل هميشه عسل و سورنا خواهد ماند.![]()
به اميد اون روز كه برگرده و مثل قبل بتونيم از نوشته هاي خوبش قلم زيباش حرفاي سپيدش بهره مند بشيم!!!برای سورنا عزیز آرزوی موفقیت و بهروزی در تمام مراحل زندگی دارم امیدوارم زندگیش همیشه آبی باشه و همیشه بهترینها رو براش آرزو می کنم
همیشه به یادتم دوست من!![]()
گذشته![]()
مي گذرد!![]()
حال!![]()
طماع است!![]()
آينده![]()
هجوم مي آورد!![]()
بهتر بگويمت:![]()
برگذشته چيره شو!![]()
حال را داوري كن!![]()
و آينده را بياغاز!![]()
مارگوت بيكل
تا بعدی بهتر!!!!![]()
![]()
![]()
از بهار سایت بخوام بگم که اول سایت رو با بیماری شروع کردم اونم آبله مرغان
یک ماه نمی تونستم از خونه بیرون بیام و همین بیماری باعث شد یک ماه از کلاسام دور بمونم و همین باعث شد در کنکور هم ضربه بدی خوردم ماه اردیبهشت اومد و هنور علائم این بیماری در من بود ماه خرداد اصلا ماه وبی نبود برای من ماهی بود که شروع مشکلات من با خانوادم بود از اون ماه بود که یک سری از مشکلات من با خانوادم شروع شد و همین موضوع هم علتی بود برای من تا نتونم در رشته مورد علاقم در دانشگاه قبول بشم !![]()
تیر ماه بود و استرس کنکور بالاخره تموم شد خوب یا بد هنوز معلوم نبود
اما تموم شد کنکور سراسری بسیار سخت و آزاد مسخره تر از همیشه تموم شد و حالا نوبت ماه مرداد بود و استرس اعلام نتایج بالاخره قبول شدم اما رشته ای که دوست داشتم نبود اما از پشت کنکور موندن خیلی بهتر بود ماه شهریور هم رسید در این ماه بود برای اولین بار دوستان نتی رو دیدم در یک قرار عمومی خیلی خوش گذشت البته خیلی که نه اما خوب بود و جالب تابستون هم گذشت و رسیدم به فصل پاییز و خزان شروع تحولات زیادی در زندگی من بود خزون من بهار بود البته اوایل فصل پاییز بعد گذشت مدت زیادی فشارهای عصبی با شیرین خاصی همراه بود که همیشه در خاطر من این خاطرات خوش به یادگار خواهد مانند .![]()
![]()
مهر و آبان زود می گذشت و من خوشحال و سرخوش تر از اون همه فشار بودم زندگی روند خوبی داشت اما در اواخر ماه پاییز به مرگ عزیزی به سوگ نشستم پدر بزرگمو از دست دادم و او را برای همیشه به خاک سپردم و دیدار را به قیامت گذاشتم و خاطراتش رو همیشه حفظ کردم ![]()
ماه آذر از راه رسید متولد آذرم و این ماه رو دوست دارم اما این بار فرقی که داشت لباس سیاه بر تن داشتم این ماه هم گذشت ![]()
به زمستان سرد و بی روح رسیدم ماه دی مثل همیشه گذشت خوب بود و خوش و بهمن هم گذشت خوش می گذشت اما ....![]()
الان در ماه اسفند هستم و آخرین روزهاشو دارم می گذرونم ولی باز هم این ماه هم فرق داره این ماه نیز با از دست دادن عزیزی داره برای من می گذره و این بار مادر بزگم رو از دست دادم مادری صبور مونس بچه ها و نوه ها او هم رفت و اسیر خاک شد در روزهایی که همه منتظر شادی عید هستن من و خانوادم در غم از دست دادن این عزیز به سوگ نشستیم با ونه مامان بزرگ میرم همه چی میشه خاطره دوباره همیشه ناهار روز اول عید همه اونجا بودیم این بار هم مثل همیشه همه چی رو برای عید و حضور ما و همه فزرندان آماده کرده بود در یخچال رو باز کردم مربا ها رو دیدم رقم به رقم به اختیار به گریه افتادم دیروز بود که با غم بسیار به دلیل از دست دادن این عزیز او را برای همیبشه با خاک سپردیم![]()
چه سخت می گذشت لحظات انگار عقربه ها به صحفه ساعت چسبیده بودند حرکت نمی کردند همه چی مثل همیشه اما این بار مامان بزرگ از روی صندلی بلند شده بود رفته بود در یک قاب و به روی میز نشسته بود او هم رفت ![]()
رفت و عید اسال رو با عذا شروع خواهیم کرد چه سخت می گذره لحظه های بی او ![]()
این سال گذشت برای خانواده من جز اون قسمتهای کوچیک سفید بقیش سیاه بود رنگش سایه یا سفید و شاید هم خاکستری![]()
سال نو رو هم به همه دوستان عزیزم تبریک می گم امیدوارم سال خوبی رو شروع کنید سالی پر از شادی و نشاط و اتفاقات خوب ![]()
با آرزوی موفقیت و شادی برای شما عزیزان![]()
تا بعد![]()
![]()
سلام حضور دوستان خوبم که همیشه در کنار ما بودن، این بار آپ وب لاگ ما در مورد دغدغه های انسان در زندگی هست و پرداختن به اون!!! ![]()
تو خونه نشسته بودم که یهو صدای داد و بی داد بلند شد، اول فکر کردم دعوا خیابانی است، اما بعد صدای زنی را شنیدم که می گفت: می افتی بیا پایین
،کنجکاو شدم تا بفهمم چه خبره، نگاه کردم دیدم پسر همسایه روبرویی ما به بالای پشت بوم رفته و می خواد به زندگیش خاتمه بده!!! مامانش می گفت: بیا پایین به بابات می گم بخره، پسره داد می زد می گفت :چه وقت مادرش گفت: بعد عید پسره یه قدم اومد جلو فریاد زد، یا تا قبل عید پراید من و با 206 عضو می کنی، خونه به نامم می کنی ،سحر رو برام می گیری یا خودمو می ندازم پایین
، فهمیدم از این بچه های پولداره که خوشی زیادی زده زیر دلش ، عوض کردن ماشین و خونه زیادی به مخش فشار آورده و می خواد خودش برای این همه درد و مشکل خلاص کنه! مگه از این بیچاره تر هم میشه؟! ماشینش بی کلاسه دخترا نگاش نمی کنن، خونه به نامش نیست بهش زن نمی دن، این یه نمونه از دغدغه های پسرای این مدلی بود!!! ![]()
تو خیابون با خاتواده برای گردش داشتیم از شهر خارج می شدیم در یکی از خیابون های خلوت در حاشیه شهر می رفتیم که یهو پیرمردی که بالای جدول خیابان بود، بی توجه به حرکت پرسرعت ماشین ها از جدول کنار خیابان به قصد رد شدن از خیابان پایین اومد! که خوشبختانه به دلیل داشتن سرعت مطمئنه تصادفی با این پیر مرد نداشتیم البته بماند که از پشت ماشین دیگه به ما برخورد کرد، به پیرمرد که نگه انداختم فهمیدم وضع خوبی نداره ،چشمم به دستاش افتاد یکی رو قلبش بود و در دست دیگش یه گونی بود پیرمرد که خیلی ترسیده بود اول برای بی احتیاطی که داشت از بابای من معذرت خواست، گفت ببخشید آقا اون ماشینه نون خشک داشت، من رفتم ازش بگیرم ،حواسم به شما نبود، بابای من بهش گفت: پدر جان مراقب خودت باش، ماشین به جهنم خودت یه چیزی میشدی جواب خانوادت رو کی باید می داد؟! ماشین پشتی که با ما زده بود چون خسارت زیادی دیده بود بیخیال سن و سال پیرمرد شده بود و مشغول دری وری گفتن به این بنده خدا بود یهو یاد اون پسره همسایه افتادم، دغدغه هاش که عوض کردن ماشین بود و این پیرمرد که دغدش نون خشک بود و فروختن اون و بدست آوردن پولی هر چند ناچیز برای گذران روزگار که سخت گرفته براین پیرمرد و خانوادش!!!![]()
پسری جوان حدود 26 سال هر روز ناراحتر از روز قبل به شرکت می اومد، تا اینکه متوجه شدن مادر بیماری داره مادرش حدود 50 سال داره و دچار مشکل اعصاب هست یکی از دستاش از کار افتاده و از درد دست دیگه شبها خواب نداره پسر بزرگ خانواده بر اثر سانحه رانندگی فوت می کنه و نون آور خونه شده بود همین پسر 26 ساله که خواهران کوچکتر از خودش هم داره! مادرش رو برده دکتر در تهران متوجه شده برای عمل هر دست مادرش باید یک میلیون چهارصد هزینه کنه و این شده غم عالم که رو دلش نشسته!!! به مادرش فکر می کنه به جوانی که گذشت، تا بچه هاش بزرگ بشن و حالا به دلیل این بیماری عصبی اینگونه با درد هر شب دست و پنجه نرم می کنه!!!![]()
بچه پولدار ماشین می خواد! پیر مرد گذران زندگی می خواد! مادری زندگی می خواد!!!![]()
مردی متشخص نگاش می کنی می گی از این بهتر دیگه نیست، آنچان بازیگر خوبی هست که اگه یکی بیاد بگه این بده ممکنه کشته بشه، اما چنان کلاهی در این زمونه جابجا می کنه که دهن آدم باز می مونه کارش نزول گیریه!!! یه کلاه شرعی می زاره رو کارش که شک نکنی کارش حرامه، زندگی رو با همین پولای نزول می گذرونه، تنها دغدغش هم اینه از پولاش کم نشه، هر شب میشه حساب می کنه به اون چقدر قرض داده چند درصد باید بگیره چقدر میره رو پولش چقدر به این دارای میلیاردیش اضافه میشه، اینم دغدغه این آقا که زندگیش پولشه! ![]()
زنی بی شوهر با فرزندان کوچک در خانه مردم کار می کنه، منتظر جشن تولدی میشینه تا کارگر بخوان تا بچه کوچیکشم با خودش ببره تا از کنار ظرفها هم چیزی به بچش برسه، بچه با اون چشمای سیاه و درشت خیره خیره به زندگی دختر هم سن خودش نگاه می کنه، به تولدی که براش گرفتن به اتاق خواب اون دختر شروع به مقایسه می کنه، اون اتاق زیبا و پر عروسک رو با خونه خودشون چهارتایی در یه خونه زندگی می کنن یه اتاق داره یه اتاق برای همه!!! زندگیشون قابل قیاس نیست صدای مامان دخترک می یاد عزیزم ویتامینتو خوردی سر ساعت ؟!![]()
این نگاهی کوتاه بود به بخشهای کوچک جامعه ما به زندگیهای مختلف و دغدغه های این زندگی ها، هر کس دغدغه ای داره که برای خودش مهمه، یکی برای عوض کردن ماشینش می خواد خودشو بکشه، یکی برای نون درآوردن خودشو داره به کشتن می ده، یکی برای مادرش نگرانه و از زنده نبودن مادرش می ترسه، یکی به فکر اینه فردا بره سراغ کدوم بدهکار اگه بدهیشو نداد بی توجه به آبروش و خاوادش اونو بندازه تو زندون، یکی به فکر ویتامین دخترشه تا به موقعه بره پایین و.......... از این زندگیها بدتر و بهترش در جامعه ما زیاده همش قابل لمسه ،همه ما کم و بیش با این افراد اشنا هستیم درد اونا رو می بینیم و سعی می کنیم برای اینکه روح لطیفمون و احساس شیشه ایمون ترک نخوره چشامونو ببندیم
و رد بشیم ،با دقت زندگی خودمون رو هم نگاه کنیم می بینم همه این مسائل رو در خودمون هست! بالاخره در یه دسته جای می گیریم ،یا درد مند یا بی درد ،همه ما هم مسئول زندگی خودمون هستیم و هم اطرفیان! موقعه ایام حج که میشه تو کوچه ها پر میشه از پلاکاردهای نصب شده که حاج آقا خوش اومدی اما آیا اینان واقعا حاجی شدن ؟ تو دین گفتن برای حج رفتن و حاجی شدن مسائلی باید رعایت بشه من که ندیدم کسی بره حاجی بشه بهتر بشه فردا که میاد دوباره شروع می کنه به ادامه کارای قبلیش، به توجه به نگاه معصوم اون دختر، دل گرفتگی اون پسر برای درد مادرش ،زندگی اون پیرمرد و فرزندانش، زندگیشو می کنه و آماده میشه برای سال بعد و حجی دیگه ،![]()
مطلب ما سیاه نبود نگاهی بود به درون جامعه هزار چهره ما ،که آدمای که توش زندگی می کنن ،زندگی می کنن یا زنده گی می کنن؟ امیدوارم مثل همیشه با نظرات خوبتون ما رو در جلو بردن این وب لاگ کمک کنید![]()
تا بعد!![]()
![]()
امروز ميخوام وبلاگ و با مطلبي در مورد زندگي سگي آپ ديت كنم
!زندگي سگي چيه ؟شايد براتون جالب باشه اگه بگم همه ما به نوعي داريم زندگي سگي رو ميگذرونيم !نه اشتباه نكنيد !اين يه توهين نيست !شايد اگه همراهم شيد به اين باور برسيد كه حرف من درسته !زندگي كه هيچ كدام از قوايني رايج زندگي توش نميگنجه !زندگي يك نواخت ! زنده گي نه زندگي!!حالا بهتون ثابت ميكنم و از لحظه متولدشدنمون تا پير شدنمون براتون ميگم تا بفهميد زندگي ما سگيه يا نه !!![]()
زندگي سگي يعني ما به دنيا ميايم!يعني از بدو ورود به اين دنيا گريه ميكني
و همه به گريه هات ميخندند
و بعد تو ميخندي
و اين پدرو مادر و اطرافيان هستند كه زير بار خرج و مخارج ورودت به اين دنيا گريه ميكنند
!زندگي سگي يعني از بدورودت به دنيا هيشكي دركت نميكنه !يعني دلت درميكنه و فكر كنند گرسنته !!يعني شكلك و اداهاي بي مزه بزرگترا
!!يعني كشيدن لُپ!يعني ماچاي آبدار !!يعني خسته شدم ولم كنيد چرا هيشكي هيچي از حرفام و نميفهمه ![]()
زندگي سگي يعني يه خورده بزرگ شدن !!يعني داد و فرياد هاي مادر !يعني مهدكودك!يعني كم كم حرفات و ميفهمند اما دركت نميكنند
!يعني مربي بداخلاق
!يعني كوچولو داري بزرگ ميشي !يعني يه توپ دارم قل قليه !يعني به دنياي خردسالي خوش آمدي![]()
زندگي سگي يعني بازم يه خورده بزرگ شدن !يعني مدرسه رفتن !يعني جشن شكوفه ها!يعني روز اول مدرسه !يعني مامان نزار من و ببرند
!يعني ناظم و مدير !يعني الف ب پ ت ! يعني بابا آب داد!آن مرد آمد!يعني آغاز انتظارات پدرو مادر!يعني خداحافظ دوران خردسالي !يعني هنوزم دركت نميكنند!يعني معدل 20!يعني تابستان پس تو كي مياي !يعني روزاي تكراري!يعني خرج و مخارج!يعني مسافرت تعطيل!![]()
زندگي سگي يعني بازم بزرگتر شدن!يعني ادعاي بزرگ شدن كردن!يعني عبور موفقيت آميز از مقطع دبستان به راهنمايي
!يعني A .B.C.D ! يعني دخترك كوچه بغلي
!يعني ناهنجاري !يعني خودتم نميدوني چي هستي و از زندگي چي ميخواي!يعني هنوزم درك نميشي !يعني آغاز سبز شدن چند تار مو بر پشت لب ها
!يعني به نوجواني خوش آمدي! ![]()
زندگي سگي يعني يك كم ديگه بزگ شيم!يعني ورود موفقيت آميز و غرور آميز به دبيرستان!يعني موهاي پشت لب به شكل غرور آميزي سبز شدند
!يعني جدي جدي بزرگ شديم !يعني ژل و كتيرا !يعني صحبت كردن با الفاظ بالاي 18 !يعني اوضاع خيلي خفنه !يعني اولين عشق
!يعني دومين عشق
!يعني صدمين عشق
!يعني انتخاب رشته !يعني پدر ميگه رياضي مادر ميگه تجربي اما تو با ارفاق ميري كاردانش!يعني پسر خوش اومدي به دوران شبه جواني![]()
زندگي سگي يعني بازم بزرگتر شدن!يعني ديپلم!يعني 11 سال تلاش براي يه برگ كاغذ
!يعني ديپلم!يعني مهم نيست!يعني دانشگاه نزديكه!يعني غول كنكور! يعني هيشكي نميتونه مثل من تست بزنه !يعني تيريپ بچه مثبت شدن!يعني خرخوني!يعني خودتم نميدوني داري چيكار ميكني !يعني نا اميدي وجودت و فرا ميگيره !يعني استرس كم كم به ورودت راه پيدا ميكنه!![]()
زندگي سگي چند ماه بعد!يعني پشت كنكور!يعني دستاي پشت پرده !يعني فروش سوالات !يعني سهميه ها!يعني اه اينم شد زندگي!يعني غم دنيا رو بي خيال!يعني پيش به سوي سربازي!يعني دوماه آموزشي!يعني خداحافظ بابا !خداحافظ مامان!شايد ديگه نديدمت
!يعني به چپ چپ به راست راست!يعني بدو رو !يعني دلم برات تنگ شده جونم !يعني جواد شدن!يعني دفتر خاطرات گل من گلي !يعني تلفن وسيله خوبيه !يعني سحر خيز شدن!يعني شام موقع ناهار !نهار موقع صبحانه !يعني رژه رفتن جلوي درجه دار!!يعني خودت حس ميكني كه عمرت داره تلف ميشه !يعني آيا لازم بود؟![]()
زندگي سگي 18 ماه بعد !يعني من كجاي دنيام !يعني ميخوام برگردم!يعني حالا بايد چيكار كنم ؟يعني زندگي زيباست!يعني دربه در دنبال كار !يعني بيكاري بد درديه!يعني رفيقاي ناباب
!يعني الاف بودن !يعني احساس سربار بودن به شدت!يعني پيدا كردن كار بعد از سالها!يعني حقوق مكفي!يعني در حد زنده بودن!يعني عاشق شدن
!يعني آسمون و ريسمون بافتن بهم!يعني يا اون يا من خودم و ميكشم!يعني من آينده خوبي دارم اينجوري نگام نكن !يعني من خيلي با حالم!يعني زنم ميشي!![]()
زندگي سگي چند ماه بعد!يعني معشوقه بد
!يعني همه چي تموم شد!يعني الهي سقف آرزوت ترك بخوره
!يعني خداحافظ زندگي!يعني من چقدر بدبختم!يعني هيشكي من و دوست نداره!زندگي سگي يعني وارد شدن خانواده به ماجرا!يعني بچم از دست رفت!يعني نصيحت!يعني عاشق شدن دوباره به اجبار خانواده!يعني دختر قانع![]()
!يعني انتخاب خانواده!![]()
زندگي سگي چند هفته بعد!يعني به سرعت همه كارا در جريانه!يعني آقا داماد و نگاه من!يعني چي ؟با مني! يعني ته كشيدن پس انداز در ابتداي راه
!يعني خرجاي جورواجور!يعني 3 شيفت كار كردن!يعني 8 ساعت اداري 10 ساعت اظافه كاري!يعني مراسم هاي مختلف !يعني هفت خان رستم!يعني كمك!يعني خداحافظ دوستاي قديمي!يعني بالاخره تموم شد!يعني به دنياي متاهلي خوش آمديد!سفر بخير!دنياي مجردي!![]()
زندگي سگی يعني يك سال يعد !يعني صف نون !يعني سفارشات خريد!يعني حقوق نا مكفي!يعني قرض و قول!يعني انواع اقسام وام!يعني اجار ه خونه !يعني آرزوهاي رنگ و رو رفته!يعني مهماناي جورواجور!يعني مادرزن!يعني دعواهاي ابتداي زندگي!يعني گوشهاي دراز!يعني عجب غلطي كردم
!يعني جاي خالي يه بچه به شدت احساس ميشه ! يعني همه اين جوري ميگند!![]()
زندگي سگي يعني چند سال بعد!يعني حضور بچه!يعني گرماي فوق العاده زندگي!يعني لبخنداي از سر اجبار!يعني عادت!يعني اضافه شدن خرج و مخارج!يعني يك نواختي!يعني اظافه كاري بيشتر از قبل!يعني جنگ و جدل همچنان ادامه دارد!يعني به دنياي پدر بودن خوش آمديد![]()
زندگي سگي چندين سال بعد !يعني موي سپيد و توي آينه ديدم!يعني هرچي ميدوي كمتر ميرسي!يعني سفارشات خريد دوبرابر ميشود!يعني چه پدر مهرباني هستم من!يعني كارو كارو كار!يعني يك نواختي!يعني ياد باد آن روزگاران ياد باد
!يعني بي خيال گير نده!يعني ميانسالي هم رد شد !يعني مثلا وقت استراحته!يعني بايد كار كني!![]()
زندگي سگي 30 سال بعد!يعني بابا بزرگ دوست دارم
!يعني يكي ميره 3 تا برميگرده
!يعني هيشكي دركت نميكنه!يعني تو دلت دردميكنه ميبرنت دكتر!يعني دل دردت از قلمبه شدن حرفا رو دلته!يعني عجب رسميه رسم زمونه!رفقاي قديم يكي يكي دارند از پيشت ميرند !يعني افسردگي !يعني مرور كردن اسم امام ها و پيامبرا!!يعني انواع اقسام دارو و تعداد بيشماري دكتر!يعني بي محلي بچه ها!يعني انتظار كشيدن!يعني انتها رسيدن!يعني مُردن!يعني حالا تو ميخندي همه گريه ميكنند!يعني خاك سرده!يعني ديگه يادي هم ازت نميشه!![]()
خب اينم داستان زندگي سگي بود!زندگي سگي يعني يه دنيا تكرار!يعني همه روزايي كه ميگذرند!يعني زندگيهايي كه شبيه همند!حالا ممكنه يكي دانشگاه بره و يا دست به يه كاري بزنه اما باز بايد تو اين دايره بسته زندگي كنه و اين سيكل وطي كنه!خب شايد زندگي خيليها هم فرق كنه با اين زندگي كه من گفتم كه صد البته خوش به حالشون اما منظور من اكثريت جامعه است !جامعه اي كه براي تغير تلاشي نميكنه و عادت كرده اطاعت كنه!زندگي ما سگيه چون هيچ وقت نخواستيم وضعمون رو تغير بديم!زندگي ما سگيه چون خواستيم مثل پدرانمون زندگي كنيم و دنباله روي اشتباهاتشون باشيم!مطلبم سياه نبود !واقعيت بود!هركي از اين دايره فرار كرد پيروزه وسير كردن تو اين دايره يعني زنده گي به جاي زندگي!!![]()
تا بعد !!![]()
![]()
بعضی وقتا با یه دعوا دوستانی كه زمانی برای هم مي مردند و به عشق هم ديگه کاری انجام می دن شروع به فحاشي به هم ديگه می کنن
!همین موقعه هاست که واژه ای به اسم ارزش دوستي به یادم میاد و به این فکر می کنم که چرا حرمت لحظه هاي قيمتي گذشته رو حفظ نميكنيم
لحظه هاي طلايي كه هيچ وقت باز نميگردند و چرا توجه نميكنيم كه ما تا ديروز دوستاي خوبي بوديم و فاصله دوست بودن تا دشمن بودن مثل فاصله زمين تا خورشيده !نميدونم اما تو دلم گفتم دوستي ارزشش خيلي بالاست
وقتی به قدیم فکر می کنم و دوستان قدیمی حسرت می خورم می گم ای کاش هنوز هم در کوچه های پیر و خاکی و فرتوت قدیمی میشد حتی ذره ای از اون دوستایها رو پیدا کرد افسوس که این دوستیها با همون دوستان به خاک پیوست و خاطره شد
. هميشه اسم دوست رو رو كسي میذاشتم كه ارزشش رو داشت و هم جوره باهام بود تو سختيها تو شاديها و غم ها !شايد هم برا همين بود كه دوستام هميشه از تعداد انگشتاي دستم بيشتر نبودند با اينكه همشه دورورم و پر آدم هاي جورواجور گرفته بودند
!!
دوستي واژه قشنگيه !همه ما داستان هايي رو هميشه راجب دوستايي شنيديم كه هواخواه هم بودند دوستايي كه سرشون رو جلوي توپ و تانك براي رفيقاشون ميذاشتند و تا پاي جونشون براي دوستيشون ميجنگنيدند دوستايي كه خورد ميشدند تا خوردشدن رفيقشون و نبينند و ميرفتند چون راحتي رفيقشون و ميخواستند !نميدونم شايد تنها اين ها داستان هاي قشنگيه كه بعد از خوندشون احساس جوشش كوچكي تو وجودمون بهمون دست ميده
!پدرم هميشه من و نصيحت ميكنه كه تو انتخاب دوستام دقت كنم و هميشه ميگه يه دوست بد صدبرابر بدتر از يه دشمنه
!پدرم ميگه دوستات و صدويك بار امتحان كن و بعد اسم دوست رو روشون بذار !هميشه هم يه داستان ورد زبونشه كه ميگه روي پدري به پسرش ميگه پسرم چقدر رفيقات و ميشناسي پسر ميگه خيلي خيلي زياد پدر ميگه تو سختيها ميتوني روشن حساب كني پسر ميگه آره اونا حتي جونشونم برا من ميدند !پدر ميگه ميخوام دوستات و امتحان كنم و به همراه پسر به سمت خونه بهترين دوست پسر راه ميافتند دوستي كه پسر پسوند صميمي رو روش گذاشته بود !پسر به رفيقش ميگه ما تو جاده تصادف كرديم و طرف مُرده ميتوني كمك كني اين و يه جا چال كنيم خلاصه دوست صميمي وقتي اين و شنيد هزار و يك بهونه آورد تا پسر رو از سرش واكنه آخه دوست نداشت دچار دردسر شه بقيه رفيق هاي پسر هم هركدوم با هزار و يك بهانه سعي در دس به سر كردن پسر كردند !”خر وقتي پسر نا اميد و نالان بود و سرخورده بود پدر گفت اين دوستايي بود كه ميگفتي دوستي كه حاظر نباشه تو سختي دستت رو بگيره دوست نيست !پدر بعد گفت من يه دوستي دارم كه چهارساله نديدمش بيا بريم پيش اون !!رفتند و خلاصه موضوع رو پدر براي دوستش گفت و دوست پدر گفت ميتونيد تو حياط خونه من خاكش كني و بدين ترتيب پسر دوستي واقعي رو فهميد
و ارزش دوستي بهش مشخص شد !حالا به دورورمون نگاه كنيم !ببينيم اونايي كه اسم دوست رو يدك ميكشند آيا حاظرند تو سختيها پا به پاي ماباشند
؟آيا حاظرند گوشه اي از وقتشون رو براي شنيدن حرفهاي ما اختصاص بدند ؟كدومشون هر لحظه به يادتونند و هميشه به يادتونند ! اصلا مگه انتظار از یه دوست چیه
؟مگه وقتی که به کسی می گی دوست چی می خوای ازش که بعد یه مدت از این کلمه خسته میشن
؟چیز زیاده که بخوایم همون جوری که براشون هستی باهت باشن؟ اگه زیاد چراس تونستم اگه زیاد نیست چرا نتونستن چراهای زیادی به مغزم هجوم آورده و ذهنمو مشغول کرده این چراها باعث شده یه ذره بین بردارم و با سنگدلی اونایی که لایق این کلمه نیست رو از شیارهای خاکستری مغرم پاک کنم و اونایی که دوست بودن به معنایی واقعی کلمه پر رنگ تر اسمشنو تو مغزم و در دلم جای بدم اینجوری جای بیشتری میشه برای دوستان کنار گذاشت و وقت بیشتری براشون صرف کرد
اما آیا این دوستان تعدادشون از تعداد انگشتان دست بیشتر میشه من که فکر نمی کنم آخه دوستان هم شدن جز افسانه ها اگه پیدا کردی کسیو که تونستی واژه مقدس دوست رو بهش نسبت بدی به خودت می تونی افتخار کنی
که از زیر این همه نارفیقی و ناپاکیها رفیق پیدا کردی اون موقعه است که قدرشو ندونی به عقلت باید شک کنی
. از قدیم می گن پیدا کردن دوست راحته اما نگه داشتن دوست سخته اما باید این جمله هم آپدیت بشه باید گفت پیدا کردن دوست واقعی سخته اما اگه پیداش کردی در سخترین شرایط هم کنارته و می مونه برات
. گفتم کلمه دوست برای بعضیا از حرام هم حرامتر چون اینا بدترین دشمن هستن اینان کسانی هستن که به دوستی بی احترامی می کنن اینا یه کاری می کنن مثل دزدی . چی می دزدن؟ اعتماد و می دزدن چیزی که خیلی سخته بدست آوردنش و اگه شخص درستی نباشه میزنه و همشو خراب می کنه کاری می کنه که نمی تونی به کسی اعتماد کنی حتی صمیمی ترین دوستت![]()
شايد بگيد همه گرفتارند همه مشكلات دارند و تو اين مشكلات نميشه به فكر دوستي بود اما اينا تو جيح خوبي براي دوست خوبي نبودن نيست !يه زمان ميگفتند يه دوست خوب بهتر از يه برادره اما امروز از دوستي يه نام به جا مونده ! نميدونم شايد مثل هميشه بگيد قبول كن همه اينجوري نيستند يا بگيد قبول كن استثنا هم هست منم منكر نميشم اما بيايد قبول كنيد
دوستي يه واژه رنگ باخته
است !خيليا به آدم نزديك ميشند خيليا دورور آدم و شلوغ ميكنند اما اسم دوست رو هيچكدوم نميشه گذاشت يا لااقل روي 90 درصدشون !همه اونا با هدفي بهت نزديك ميشند و وقتي به هدفشون رسيدند كم كم و آروم آروم به همون سرعتي كه به زندگيت وارد شدند از زندگيت خارج ميشند !دوست هميشگيه و تا روز آخر زندگيت ميتوني روش حساب كني!![]()
حالا بيايد ببينيد شما نقش دوست رو براي چند نفر به خوبي بازي ميكنيد ؟بيايد ببينيد آيا دوست خوبي هستيد ؟و ببينيد اونايي كه دورورتون هستند آيا واقعا ميشه بهشون گفت دوست ؟مطلب من سياه نبود فقط چند دقيقه روش تامل كنيد !به من حق ميديد !![]()
خسته ام از این نارفیقان خسته ام!![]()
تا بعد و بحثی دیگر![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بیاید بار دیگر حس انسان بودن را در خود تقویت کنیم .نیکی را از یاد نبریم!تا روزگاز نیازمندی وقتی که نیازمند بودیم توقع داشته باشیم که کمکمان کنند بیاید باز به اصل خود برگردیم!همه انسانیم همه احساس داریم!همه از زندگی خوب رفاه لذت می بریم!بیاید این لذت را به دیگران نیز هدیه دهیم آن وقت شیرینی زندگی برای ما صدچندان می گردد ![]()
تو نیکی کن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز![]()
با کمی تامل در این شعر می تونیم چیزای زیادیو درک کنیم!به امید روزی که دیگر شاهد ژنده پوشان !کودکان فقیر!گرسنگان بی چیز نباشیم و از خدا بخواهیم همه گرسنگان را سیر کند مگر یگ گروه آن هم سیری ناپذیران ثروت است ![]()
آمین یا رب العالمین!!!!![]()
![]()
تا بعد دوستان!![]()
بالاخره بعد از ساعت های طولانی گذر از هفت خان به گرگان رسیدیم و همونطور که گفتم مادر و برادرم صبح رفتند و من در گرگان موندم !!خب حالا شاید این سوال پیش بیاد که چرا بین این همه شهر شمالی من گرگان رو برای مسافرت انتخاب کردم درحالی که هم فاصله طولانی تا تهران داره و هم دریا نداره !!خب درسته جنگل های گرگان بکر و قشنگه اما مهم ترین دلیل من برای انتخاب گرگان حضور شریکم یعنی عسل تو گرگان بود
!!خب به هرحال عسل تو روزهایی که نیاز به کمک داشتم من و تنها نگذاشت و من هم علاقه زیادی به دیدن ایشون داشتم !!خلاصه روز دوشنبه بود که باهم قرار گذاشتیم عسل ساعت 9 امد دنبال ما دم در هتل
(
معرفت و یاد بگیرید
)بالاخره ماهم از آسانسور اومدیم پا یین و چشممون به جمال ایشون روشن شد !!!خلاصه سوار ماشین شدیم و گشتی در شهر زدیم اما متاسفانه چون خیلی زود بود همه جای تفریحی تعطیل بود و دست آخر مجبور شدیم به یه قهوه خانه جوادی پناه ببریم
!!خب تو قهوه خانه هم جو گرفت مار و سفارش چایی و قلیون دادم
!!که قلیونش چسبید که به دلیل بدآموزی از توضیح بیشتر خودداری میکنم
ولی نکته مهم تبحر عسل تو کشیدن قلیون بود که جالب بود
!!که باز به دلیل بدآموزی از توضیح بیشتر خودداری میکنم
!!خب دیدار شریک مهربونم برام خیلی لذت بخش بود اما تو این راه کلی بدشانسی آوردم !اول اینکه خب اتاقی که تو هتل شب موندم و باید تخلیه میکردم چون رزرو بود . اتاق دیگه ای هم اون هتل نداشت و اینکه هیچ هتلی تو گرگان اتاق خالی نداشت من هم اهل رفتن به مسافر خونه نیستم و تنها هم اجاره خونه ویلایی خطرناکه دیگه خلاصه بعد از گشت و گذار به همراه عسل تصمیم گرفتم قید موندن در گرگان و بزنم و با هواپیما به تهران برگردم اما خب دیگه از شانس بد ما هواپیمای اون رو از نوع کوچک تشریف داشتند و 60 نفر ضرفیتشون بود !که اونم پر بود و فکر کنم تو راهرو هم مسافر زده بودند
!!خلاصه قرار شد با قطار برگردم که فکر کنم برای اولین بار در تاریخ گرگان ظرفیت قطار به طور کامل پر شده بود !اینم از شانس خوب من بود دیگه !!خلاصه تنها امیدمون دیگه اتوبوس بود عسل هم در تمامی مراحل مارو همراهی کرد کٌلی خسته شد !!خلاصه بلیت گرفتیم برای ساعت 1 و نیم ظهر و هنوز یک ساعت وقت داشتم !!خلاصه عسل و به خونه برگردوندیم و باهش خداحافظی کردم
و به ترمینال برگشتم !!!خلاصه بعد از مدتهای مدید سوار شدن بر اتوبوس رو تجربه کردیم !!خب خلاصه بعد از گذشت هشت ساعت لاک پشت سواری
(اتوبوس )به تهران رسیدم در حالی که کمردرد و پادرد و انواع و اقسام دردهای مفصلی به سراغم اومده بود !!اینم از عواقب سوار شدن بر اتوبوسه دیگه !!!!لبته یادم رفت بگم تو روزی که من به گرگان اومدم ترافیک وحشتناکی هم در شهر بوقوع پیوست اهالی شهر ترافیک دوشنبه صبح رو بی سابقه دونستند !!میبینید خوش شانسی از درو دیوار میریزه فقط موندم چی جوری جمعشون کنم !!خلاصه اینم سفرنامه من !!درسته مثل سفرنامه ناصر خسرو نبود اما درنوع خودش کلی اعتبار داره !!دور از شوخی این سفر برای من خاطرات خوبی داشت و دیدار با عسل هم نقطه درخشانی در کتاب زندگیم بود که فراموش نمیشه
!!!درضمن هدیه های قشنگ عسل هم همیشه بعنوان عزیزتریرین و بهترین یادگاری که گرفتم همیشه نگه خواهم داشت !!اینم از مسافرتی که همه چی توش داشت !!!!![]()
از همه شما که این مطلب و میخونید ممنونم !!!![]()
کامنت یادتون نره !! ![]()
سفر نامه از نگاه عسل![]()
دیدار با یا شریکی جالب بود
خدایی کم بود اما خوش گذشت صبح رفتم دنبالش سپهبدی از درب هتل اومدو رفتیم گردش
همه جا خلوت بود
رفتیم یه قهوه خونه خفناک این شریکی هم که قلیون سفارش داد نمی گه من آسم دارم
منم جو گیر شدم قلیون کشیدم چه حالی داد
...(سانسور شد
) همه قسمتا رو سورنا توضیح داد اما یه جا رو یادش رفت اونم مشکل من تو فرودگاه بود
که بهم گیر دادن اونم به چی گفتن مانتو کوتاهه و موهاتون خیلی بیرونه
(دروغ می گفتن معمولی بودم
) خلاصه کلی منو گشتن بعد هم چون کسالت داشتم آسمم زده بود بالا نفس نفس می زدم گیر دادن به نفس کشیدنم
خلاصه ازم امضا گرفتن که بچه خوفی باشم
من گفتم چسب
بعدشم که ضد حال خوردیم بیلیت نبود مجبور شد شریکی با اتوبوس بره
خاطره خوبی بود و کلی هم هدیه بهم داد
شریکم که خیلی ازش ممنونم و همیشه به عنوان برگی جالب و خاطره انگیز ازش نگه داری می کنم![]()
باتشکر از شما ببخشید زیاد شد![]()
تا بعد بای![]()
داشت شوق داشت و خلاصه خيلي چيزاي ديگه كه امروز توش نايابه !!بعد مثل خيلياي ديگه خودم و گول ميزنم شايدم دلداري ميدم و ميگم پسر آدم كه هميشه يه شكل نميمونه با گذشت زمان خيلي چيزا
عوض ميشه !به قول قديميا بزرگ شديم ديگه !!اما بزرگ شدن يعني فراموش كردن شادي يعني نداشتن تحرك يعني فراموش كردن جووني!!خودمونيم آخرين باري كه از ته دل خنديديد كي بود !!آره خيلي وقت
پيش بود خيلي وقته نقاب رو صورتاي ماست نقابي كه گاه خيلي سنگيني ميكنه حضورش !!![]()
بگذريم !!خواستم يه مقدمه بنويسم اما گفتم به جاي يك سرآغاز بهتره براتون دردودل كنم شايد اين
بهترين سرآغاز باشه !!من سورنا هستم و به دعوت دوست خوبم عسل قراره از اين به بعد تو اين وبلاگ بنويسم و اين وبلاگ و تبديل كنيم با كمك هم به يك پل ارتباطي پلي ميان دلهاي ما با شما !! مثل
هميشه تنهامون نزاريد و همراه ما باشيد !!![]()
سورنا.![]()
این بار خواستیم در مورد مطلبی بحث کنیم یا اطلاعات ناقصمون و با نظرات شماها کاملش کنیم اونم این سوال کوچیکه که جوابش بزرگه و کتابای بی نهایتی در موردش هست اونم اینه عشق چیه؟ ![]()
نمی خوام بحث فلسفی راه بندازم که عشق همون عشق خدا است
در اون که شک نیست و بحثی هم نیست اما این بار منظورم همون عشق زمینیه البته نه عشق یه مادر به فرزند نه عشق یک دختر به یه پسر و یه پسر به
یه دختربله این بار می خوام این سوالو در مغزم سرچ کنم و دنبال جوابش بگردم واقعا گیج شدم همه جا رو که نگاه می کنم یک عده آدم می بینم که در یک ربطه به بن بست می رسن
بعد می گن ما شکست عشقی داشتیم
که ای وای ای خدا این شکست بدترین نوع شکسته بعضی وقتا که اینا رو می شنوم خندم می گیره
البته از ناراحتی چون اینا هنوز عشقو درک نکردن که دم از شکستش می ززنن تا یه پسر به دختری و یا بالعکس
دختری به پسری گفت من دوست دارم و عاشقتم فکر می کنن از عشق لبریزن و بهترینو برای خودشون دارن با چشم بسته وارد یه رابطه می شن که از الف اون غلطه و می خوان تا ی آخرش رو راحت برن خشت اول چو
بنهاد معمار کج تا ثریا می رود دیوار کج بله خشت اولو یا همون قدم اولو بد برداشتن
همینه تا دلداربه دلبر بگه بای چشمای زیبای شما یه جفت ابرو داره دلبر جون ناز و قمشه رو زیاد می کنه بعد به پر عبای دلدار
جون بر می خوره بعد با یه جر و بحث کوچیک به این نتیجه می رسن که ما برای هم مناسب نیستیم
با هم تفاهم نداریم البته اینا آدم حسابیای با منطقن البته مرغ عشقای منطقی.
گروه دیگه اینجوریه که پسره می گه
دختر خانوم من عاشق جمالات و کمالات شما شدم دختره می گه من خواستگار زیاد دارم یکیشون دکتره دکتراشو از آمریکا گرفته
یکیشون استاد دانشگاه
و خلاصه مدلای مختلف خواستگارشو رو می کنه
کلاس می زاره واسه پسره
بعد پسره که شیفته زیبایی داشته و نداشته دختره شده یکم زبون می زیه دختره میاد تو راه بعد امان از اون روز که دختره یهو دوست پسر دوستشون ماشین عوض کنه و مدل بالاتر بخره
بیچاره پسره رسوای عالم میشه عوض کنه ،موندگاره نکنه نوبت نفر بعده. بعد پسره می مونه با یه دنیا که همش خاطره مونده حالا خوب و بو بماند اما می مونه تو کف
. گروه بعدی گروهیه که دختره تا حالا از یه
پسر هم نشنیده خانوم شما با من دوست میشید شما خیلی ناز هستید افتخار می دید و پسره از اونا است که امروز عاشقه و فردا فارق امروز می خواد و فردا یادش می ره
در این رابطه در اولین نگاهها که رد و بدل
میشه دو تا چشمک نثار خانوم میشه دختره تا پشت گوش سرخ میشه
پسره می بینه تیکه مناسبیه دندوناشو تیز می کنه این بار که ماچم می فرسته
دختره دیگه وا می ره بعد فکر می کنه طرف واقعا عاشق شده ![]()
بیچاره بی خبره که آقا الان مدلای مختلف از این دخترا گذاشته تو آب نمک سر یه هفته نمی رسه که آقا پسر از راه رفتن دختر خانوم اشکال می گیره
بعد یهو یادش میفته ای وای ایشون دماغشون یکم سرش پایینه بعد
دختره میشه عروسکی که بازی باهش خسته کرده آقا رو می ندازدش دور
و حالا نوبت یکی دیگس وارد این بازی بشه در اینجا دخترس که دپرس میشه و میگه من شکست عشقی داشتم خبر نداره که در اون اول هم
عشقی نبوده تا شکستی توش باشه چشماشو بسته دیده دلش رفته نمی دونه هوسه نه عشق.![]()
والا این بود گروه بندی عشق با عقل این جانب البته زیر گروه زیاد داره اما اصلیاش همینا است که گفتم
خدمتتون آیا واقعا عشق همونا بود البته یه مدل عشق دیگه هم هست اونم عشق از نوع اینترنتیشه این یکی آمارش داره میره بالا دختر خانوم پشت سیستم خونشون
آقا پسر هم خونشون
یه چت روم شلوغ، یه آی
دی دختر
وای خدا اون روزو نیاره صدتا پنجره می چسبه به صحفه مانیتور یکی التماس می کنه
جوابمو بده یکی از اون اول شروع می کنه قربون صدقه رفتن
یکی جواب نبینه چشماشو رو حیا می بنده شروع می
کنه به فحش دادن
اون یکی می گه اصل پلیز![]()
وهزار حرف دیگه دختره اول از خودش خوشش میاد
می گه وای چقدر آدمن که منو می خوان بعد یکیو که
اسمش با کلاستره رو انتخاب می کنه
شروع می کنه چت پسره می گه اسمتون چیه خانوم خوشگله دختره می گه
.... میگه وای چقدر اسمتون نازه مثل خودتون دختره بیشتر خوشش میاد
بعد میگه می تونم بپرسم
چند سالتون دختره می گه.
.. میگه وای چه جالب بهم می خوریم دختره کم کم
.... می شه پسره می گه کجا زندگی می کنی دختره مگه
... میگه وای نگو من عاشق اونجام حالا دختره باید بپرسه تا حالا با چند تا دختر
دوست بودی پسره به خدایی که می پرستم(احتمالا کفره)تاحالا با هیچ کس دوست نبودم
(داره هم زمان با 6 نفر چت می کنه از رو اتفاق همه هم دخترن
) دختره می پرسه تحصیلات شما چیه می گه من دانشجوی ...
هستم کف دختره می بره نقشه می کشه فردا به دوستاش تو مدرسه چه مدلی پز بده دختره عکس می خواد پسره یکی از عکسای آرشیو رو انتخاب می کنه(عکس دوستشه) می فرسته دختره کاملا خوشش میاد بعد رابطه
صمیمی میشه
راه ها دوره مهم نیست مهم دله که بهم نزدیکه رابطه صمیمی تر میشه دختره نمی دونه پسره همیشه با همه دخترا همینجوره در اینجا پسره خوبه ها فقط یکم هوس بازه حالا از دختره خستس به راحتی آی
دی عوض میشه بعد دختره میره در کف ابدی البته برعکسشم هست
نخیر این بحث داره طولانی میشه
بقیشو شماها ادامه بدید در کامنت ما هم جواب می دیم اگه بازم جای بحث داشت باز هم در وب لاگمون
دنبالش می کنیم ![]()
پس تا بعد![]()
![]()
عسل و سورنا![]()
از این به بعد من و سورنا با هم همکاری می کنیم و مطالب درج شده از سمت و سوی دیگه ای به خودش خواهد گرفت . امیدوارم خشتون بیاد![]()
باتشکر نویسندگان وب لاگ عسل و سورنا![]()
این بار آپدیت وب لاگم دیر شد.
راستش دنبال یه موضوع جالب می گشتم تا ارزش خوندن داشته باشه تا به این موضوع رسیدم نیمه پر لیوان حرف خیلی جالبیه هر آدمی یه نوع ویژگی داره که اونو از
بقیه انسانها متمایز می کنه و اون نوع نگاه کردن به زندگیه من از اون دسته آدما هستم که همیشه نیمه خالی لیوان رو می بینم
و از روی همون نگاه برنامه ریزی آییندمو انجام می دم که خیلی بده برای
همینه که یه مدته حدود هشت ماه افسردم و حالا می خوام یه تغییر اساسی در خودم ایجاد کنم و این تغییر فقط با حرف یه دوست بود که این جمله پر معنای رو باز به یاد من آورد که همیشه نیمه پر لیوان رو
نگاه کن تا موفق باشی اول نمی فهمیدم چی می گه اما وقتی کلامو قاضی کردم دیدم شدم یه دختری عصبی زودرنج که با کوچکترین حرفی از کوره در می ره و کوچکترین مشکلات می تونه اونو از پا در بیاره با
خودم یه تصمیمی گرفتم![]()
تصمیم گرفتم از این به بعد بشم یه لیوان پر تا دیگه جای خالی برای نگاه کردن نداشته باشه. الان از خودم یه جزیزه متروکه ساختم نمیزارم کسی هم بیاد توش
پس قایقی خواهم ساخت خواهم
انداخت به آب دور خواهم شد از این خاک غریب ....
با خودم تصمیم جدی گرفتم بشم همون دختر شاد قبلی، از دست این موضوعات پوچ زندگی انواع بیماری ها به سراغم اومده خلاصه خسته شدم
الانم در دوره از زمان هستم که برای رهایی از این وضعیت یه اراده قوی می خوام خیلی از دوستامم دارن کمک می کنن که ازشون ممنونم به همه شما هم پیشنهاد می کنم روی این حرفم خوب فکر کنید نیمه
پر لیوان رو در نظر داشته باشید و از روی اون برنامه ریزی کنید ![]()
نمی دونم این افسردگی که من دچارشم از چی هست شاید از این باشه منظورمو با یه شعر می گم
مي خواهم از هميشه اين اضطراب برخيزم![]()
اين دل گرفتگي مداوم شايد![]()
تاثير سايه من است![]()
كه اين سان گستاخ و سنگوار![]()
بين خدا و دلم ايستاده ام![]()
..........................................
دوباره باید اون رتباط زیبا برقرار بشه ![]()
از قدیم گفتن زندگی رو هر جور بگیری همون جوری برات می گذره . واقعا زندگی کوتاه ما ارزش سخت گرفتن رو داره؟ بس که دنبال زندگی دویدیم بریدیم که ...![]()
خب خلاصه اینم از تصمیم کبری زندگی من
امیدوارم بتونم موفق باشم. برای شما هم این آرزو را دارم که همیشه زندگی رو زیبا ببینید و بهش لبخند بزنید تا بتونید زندگی کنید
وب لاگمو با این جمله از دکتر شریعتی به پایان می برم
خدایا چگونه زیستن را به من بیاموز که خود چگونه مردن را می آموزن چون انسان آن گونه می میرد که زندگی می کند![]()
![]()
امیدوارم خوب زندگی کنیم تا خوب بمیریم.![]()
در آخر هم از دوست خوبم امیر زلی تشکر می کنم که همیشه با پیشنهاداتش منو در بهتر کردن این وب لاگ کمک کرده![]()
تا بعد بای![]()
![]()
سلام دوباره به دوستان و خوانندگان وب لاگ من ![]()
آخیش خدایش راحت شدم داشتم کامنتامو می خوندم دیدم اکثریت با به خانه سالمندان رفتن بابابزرگ من مخالف بودید و هر کی نظری داشت
امروز که مامانم داشت با داییم حرف می زد داییم گفت هر چی فکر کردم دلم راضی نشد بفرستمش خونه سالمندان باید خونه باشه و سایش بر سر خانواده گفت اگه بره مطمئن هستم که به شش ماه نمی رسه از دوری دق می کنه و بعدا همه خواهر برادارا میان می گن تو اومدی از اون سرزمین که هیچ کس عاطفه نداره فرستادیش اونجا ما هم چون بزرگتر بودی موافقت کردیم و چیزی نگفتیم حالا بیا درستش کن بنابراین تصمیم بر این شد که بابابزرگ خونش بمونه با این که فراموشی داره اما همین که هست شکر خدا باید کرد
در بین تمام م نوه ها همه فقط همین یه بابابزرگ را دارن همین یکیه که مونده که باید داشته باشیمش با اینکه دوستم نداره که البته حق داره چون اصلا منو نمی شناسه اما من دوسش دارم . و براش احترام زیادی قائل هستم
بعضی وقتا که فیلمها و عکسای قدیمو می بینم یادش می افتم که چقدر مهربون بود چقدر دوسم داشت کارش مسافرت خارج از کشور بود یاد پاسوربازی که می افتام همیشه همه رو می برد
چند وقت حدودا یکسال پیش بود که کمی بهتر از الان بود که تولد من هم اومد خیلی دوسش دارم اصلا مگه کسی پیدا میشه که بابابزرگشو دوست نداشته باشه ....![]()
اگه شد یه عکس از بابابزرگم می زارم براتون که شما هم ببینیدش یادش بخیر همش مسافرت بود و ما چه حالی با سوغاتی هاش می کردیم مهربون بود و هست فقط مریضه نمیشه بگم براش دعا کنید که خوب بشه می خوام برای مامان بزرگم دعا کنید
تا بتونه ازش پرستاری کنه قرار شده برای کمک به مامان بزرگم در نگه داری هر روز یکی از نوه ها برن خونشون من و هستی که نمی تونیم بریم
پسر دایی و دختر داییم که خارج از کشورن
اونا هم که هیچ دختر خاله پسر خالمم که نمی تونن برن
یکی از پسر داییهام که شیراز دانشجو هست
اونم هیچی می مونه چهار پنج تا نوه دیگه
باید به جای ما هم برن اونجا خدا خیرشون بده البته منکه با بابابزرگم کنار میام اما این هستی اصلا طاقت نداره صبر من زیاد دیگه سرنوشت باعث شده صبرم زیاد باشه
و همیشه در برابر مشکملات مقاوم باشم همینم باعث این میشه که همیشه مشکلاتم در دلم می مونه تبدیل میشه به غم باد
بعد هم .... به همین دلایل در این سن پام به چه دکترایی باز شده![]()
نگا نگا از موضوع بیماری بابایزرگ به کجا رسیدم
الان یکی باید منو ببره سالمندان
. از گفتن این کلمه و حتی فکر کردن بهش ترسم می گیره اگه یه روز منو بخوان بزارن اونجا چی
؟ خدا نکنه احتمالا منم دق می کنم![]()
در ضمن یادم رفت اینو بگم بهتون امروز تو کافی نت یه پسره اومده بود من دیدم داره یوزر نیم و پسورد یه کارت اینترنت را پاک می کنه
اول فکر کردم بعدش می خواد بره خونه ازش استفاده کنه
بعد یهو دیدم داره دنبال یه جا می گشت اونا رو در کافی نت وارد کنه
طفلکی بلت نبوده دیگه خنده نداره که![]()
تا بعد بای![]()
![]()
دلم برای سه نفر در این دیدار خیلی سوخت اولی بابابزرگم که دچار آلزایمر یا همون فراموشیه اونم ناجورش
اسم منم هم فراموش می کنه فقط خاطرات دور یادشه
خیلی سخته حالش بد بود
دومی مامان بزرگمه که به خاطر این بیماری بابابزرگم بد جور در عذابه بنده خدا با این سنش واقعا که جای تاسف داره
نفر سوم دایی بزرگم در باید یه تصمیم سخت در مورد بابابزرگم بگیره چون شرایطش حاده و نمی تونن در خونه ازش نگه داری کنن باید بفرستنش خانه سالمندان
خیلی تصمیم سختیه بهم گفت سختیرین تصمیم زندگیمو دارم می گیرم منم درکش می کنم پدری که این همه مدت زحمت کشیده باید با تصمیم فرزنداش بره جای دیگه زندگی کنه
به نظر شما چی باید کرد تصمیم درستیه؟![]()
منم بالاخره بعد کلی درس خوندن
البته اون اولا نه این آخرا دانشگاه قبول شدم
خیلی جالبه وقتی می بینم کسانی مثل من با کله می خوان برن دانشگاه از در نشد از دیوار و پنجره!بعضی ها هم همین طور که می خوایم بریم داخل می خوان از اونجا فرار کنن
این دانشگاه که همه دنبالشن چیه
اینقدر ارزش داره؟![]()
این وبلاگ به زودی شروع به فعالیت میکنه ... همراه همیشگی این وبلاگ باشید!